ظاهر و باطن ار کنی طاهر


پاک باشی به باطن و ظاهر

قرة العین همدم ما شو


سعی کن همچو جد و آبا شو

این دوئی خیال را بگذار


ای یگانه بیا و یکتا شو

صورت و معنی همه دریاب


می و جامند همچو آب و حباب

در همه آینه یکی بنگر


آن یکی نیز بی شکی بنگر

متخلق به خلق او می باش


گنج اخلاق بر همه می باش

گر تو فانی شوی بقا یابی


خود ازین بیخودی خدا یابی

درد دردش بنوش و درمان جو


جان به جانان سپار و جانان جو

در همه شی جمال اسما بین


با همه اسم یک مسما بین

گر خیالش به خواب می بینی


تو به خوابی حجاب می بینی

ماه دیدی در آفتاب نگر


آفتابی به ماهتاب نگر

گفته ام من تو را خلیل الله


خوش خلیلی اگر شوی آگاه

گر ز باطل تمام وارستی


حق شناسی به حق چو پیوستی

جبر تند و قدر بود ویران


مرکب خود میانشان می ران

تو ز هستی و نیستی بگذر


شاید این جا نایستی بگذر

در ولایت ولی کامل جو


عمر داری ز عمر حاصل جو

جام گیتی نما به دست آور


دامن اولیا بدست آور

گر ز اسرار حق شدی آگاه


خوش بگو لا اله الا الله

تابع دین جد خود می باش


هر چه بینی به این و آن می باش

هر که حق را به عین او بیند


بد نبیند همه نکو بیند

چون هویت یکیست اسما را


به هویت یکی بود اسما

دو نظر عالمیست چون سایه


سایه بنگر به نور همسایه

صفت و ذات و اسم را میدان


سه یکی و یکی به سه میدان

یک وجود است اگر خبر داری


عین او بین اگر نظر داری

در ظهور است مظهر و مظهر


نیک دریاب باطن و ظاهر

نور و او را به نور او بنگر


در همه آینه نکو بنگر

ابدا علم از خدا می جو


چون بیابی به طالبان می گو

سخن عارفان خوشی می خوان


معنیش همچو عارفان می دان

یک حقیقت به اسم بسیار است


یک هویت هزار آثار است

کثرت و وحدت این چنین گفتم


در توحید را نکو سفتم